X
تبلیغات
دانشجویان پزشکی گناباد 91

دانشجویان پزشکی گناباد 91

The Medicine Group of GMU91

سؤالات مشترک صندلی داغ...
سلام و درود به همگی!

...

1.تاریخ تولدت:

2.محل تولدت

.

.

.


ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 22:35 ] [ سحر خسروجردی ]

[ ]

نــــــــــــــــــــــــــــــــ = ــــــــــــــــــــــــا

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید : 

بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی 
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،

آب دهانش را قورت داد 
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت 

برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت 

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود 

امتحان ریاضی ثلث اول
 
سوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید 

جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما 

سوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟ 

جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه 

که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد 

و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند 

سوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟ 

جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم 

بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست 

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد 

سوال : نامساوی را تعریف کنید 

جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران 

اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد 

سوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟ 

جواب : همان خاصیت پول داری است آقا 

که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی 

و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی 

سوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟ 

جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد 

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، 

که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود 


معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت 

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ، 

برگشت با صدای لرزانش فریاد زد 

آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟ 


بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید 


و پشت در گم شد...

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 9:49 ] [ علی فرزانه ]

[ ]

سهم من

یک فضای خالی بی حوصله

یک توده بی حرکت تنها

یک رویای شکست خورده
یک فریاد معلق بین بغض و سکوت
یک غبار مرگ بار رنگ باخته
ناله های نقش بسته بر روی افق
من تنهایی یک فاصله را در آغوش می کشم
من آشوب یک خلا را که روی زخم های دلم مرگ می پاشد تاب نخواهم آورد
من لحظه لحظه ی حضورم را با درد شریک خواهم شد
من جرعه جرعه ی ذاتم را به شوره زار زمان سپرده ام
من قطره قطره ی شوقم را در آتش بی رنگ مردمان خواهم سوزاند
من امروز سادگیم را به رخ ذهن های پلید بی رحم کشاندم
من امروز تا ورای زجه های گره خورده،با زجر دویدم
من امروز به تاریکی نگاه های برق آلود پی بردم
من امروز روی یکی از ورق های تقویم مرگ نقش بستم
من امروز حذف شدم
من امروز محو شدم
من امروز رفتم
امروز من رفتم که این تنها راه به دست آوردن سهم من بود
سهم من از میان مستی و رهایی و تنهایی
سهم من مرگ بود...

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 1:25 ] [ پوریا قنادان ]

[ ]

تمنا
امشب حس میکنم قلبم یخ زده  است، سرد شده است به سردی دستانم که جای بوسه ای روی نبضم منجمد شده

و من هرروز به عطری می آرایم آن را ،آهسته گام بر می دارم در خیابانی که مردمانش می دوند به دنبال خویشتن
اولین قطره ی باران می افتد درست جلو پای من، من کسی را می بینم که آهسته به سوی من گام بر میدارد آه این تو هستی؟!
و تصویرت محو می شود، من به دنبال تو می گردم، می گردم به دنبال لبخندی شیرین ،به دنبال سکوتی پر از رضایت، به دنبال نگاهی مهربان که تکیه گاه چشمان پر از تمنای من است.

[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 3:19 ] [ پوریا قنادان ]

[ ]

سادگوووونه ! :)

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، اون لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت هاش به دست هات یک فشار کوچک می ده… چیزی شبیه یک بوسه!
مثل اون راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گه: روز خوبی داشته باشی.
مثل بچه ای که وقتی مامانش خوابه ، صندلی میذاره زیر پاهاشو میره لب سینک و همه ظرفای ناهارو با دستای کوچیکش میشوره تا وقتی مامانش بیدار شد کلی ذوق کنه.      آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شی، دستپاچه رو بر نمی گردونن، لبخند می زنن و هنوز نگاهت می کنن.
آدمایی که اخمتو با لبخند جواب میدن ، حتی بدون اینکه ازت انتظار لبخند داشته باشن.    آدم هایی که حواسشون به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، کتابی، پیکسلی.
آدم هایی که از سر چهار راه شاخه گلی می خرند و با گل می روند خانه.
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنن که غریبگی نکنی.
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 12:13 ] [ نسرین صفاری ]

[ ]

یه حس عجیب
کسی هست اینجا تنها توی این شهر غریب که وصل است پرواز وجودش به بال مهر تو                                   

کسی هست که به حس عجیب تو دچار است

کسی هست که وقتی پرسیدی چه کسی بود گذشت

آه از عمق نهادش بر خاست
یک ثانیه خواهد ایستاد بین دو نگاه
و به قلبش خواهد گفت"تند نزن!"
به نگاهش خواهد گفت"دنبال مکن!"
به صدایش خواهد گفت"نلرز!"
لیک بیچاره نمی داند که لبخندش بی خبر فریاد خواهد زد"من حس عجیبی دارم!"

و بعد از این نوشته اینو باید بگم مهران مدیری ویدئو کلیپ هم نفس بهتون پیشنهاد می کنم ببینید به دل میشینه.

[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ] [ 2:24 ] [ پوریا قنادان ]

[ ]

صندلی داغ با دکتر پوریا حلیمی ملقب به کدخدا!

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامی به بزرگی چرخش یه سیکلوترون!

چه خبر؟ خوبید که انشالله؟!(این قسمت رو از داکتر رجب زاده تقلید کردم!)

دیگه زوری زوری نوبت ما شد که بیایم رو این ویلچر داغ!

از الان بنده دربست در اختیار شما و سوالاتتون!

همیـــــــــــــــــــــــــــن...

http://s4.picofile.com/file/7754362789/20130223_142219.jpg

http://s4.picofile.com/file/7754361177/20130223_1416173.jpg


[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:17 ] [ پوریا حلیمی ]

[ ]

دلنوشته(بوی... می اید همی)

وقتي برق افتاب تک تک تارهاي مويت را کز ميدهد
و تو در فکر خنکاي کولر هستي
وقتي بدون توجه به صداهاي اطرافت در خيابان قدم ميزني و موتوري مي گويد مگه عاشقي!!
وقتي در مسير کلاس بدون استرس که ايا سر موقع به کلاس ميرسي يا نه در مسير سر از کوچه هاي کشف نشده در مي اوري!
وقتي استاد را سر کلاس اذيت مي کني و تنها همدمت اب سرد کن کلاس(زبان) است
وقتي تا لنگ ظهر مي خوابي و عصر  مي گردي....
وقتي مثل اسب مي دوي
وقتي از شدت کچلي ياد موهاي خدا بيامرزت مي افتي!!!
وقتي براي اولين بار بوي نم پوشال کولر ابي مشامت را پر ميکند
وقتي لحظه لحظه زندگيت از ارامش لبريز است
وقتي به دنبال ورزشي مي روي که دوست داري
ان زمان تابستان شروع شده است
و هيچ حسي در دنيا به اندازه ي بو کردن نم کولر ابي براي اولين بار لذت بخش نيست
حلول ماه تير(تابستان) پيشاپيش بر همه گان مبارک


[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:39 ] [ میعاد مهدوی ]

[ ]

جزوه های آناتومی اندام تحتانی

[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:31 ] [ علی فرزانه ]

[ ]

درک زیبایی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت.

او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.
در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.
او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.

۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.

۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.

۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و
ویولنیست را می‌دید.

چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.

یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد...

بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا.

او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳.۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود.

تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.

واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد. سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند در یک محیط معمولی در یک ساعت نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی می‌شویم؟ آیا برای قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟ آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک بافت غیرمنتظره، کشف کنیم؟

اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست نداریم پس چطور زیبایی های اطرافمان را درک می کنیم؟

 

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:10 ] [ میعاد مهدوی ]

[ ]